تبليغاتX
به کجا چنین شتابان....㋡

به کجا چنین شتابان....㋡

زندگی عمریست كه اجل در پی آن میتازد هر كس غم بیهوده خورد می بازد㋡

نوشته شده در 88/07/15ساعت 20:27 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

تو را دوست دارم كه آسمان تنهايي مرا با مهرباني و لطافتت پر مهر و آرام ميكني
خدا بر زن ها مهربان است

.خداوندا تو ميداني كه جز تو عشق بي نام نشان است

.تو خود خالق عشقي پس مرا نيز عاشق گردان

،به لطافت ستارگان تنهاي آسمان شب

،به قرائت آرام كلامت

،به نجابت اشكهاي غلطان بر گونه هاي گريان بنده سراپا گناهت

و به تمام خوبيهايت تو را سوگند ميدهم

.كه مرا تنها مگذار

.مرا تنها مگذار تا با آرامش حضورت بي نياز شوم

.مرا تنها مگذار كه مبادا نگاهم به نگاه بنده اي از جنس خاك محتاج شود

.دستان نحيفم را در غايت نياز به سويت ميكشانم

چشمان گريانم را ملتمسانه به درگاه بي شائبه ات ميدوزم

و از مناعت ذاتت ميخواهم كه مرا آرام گرداني تا در آرامش تو

.عاشق شوم

نوشته شده در 88/07/15ساعت 20:16 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
خدايا،
آنان که همه چيز دارند
مگر تو را
به سخره مي گيرند
آنان را
که هيچ ندارند
مگر تو را!


هر کودکي
با اين پيام
          به دنيا مي آيد
که خدا
         هنوز
از انسان نوميد نيست.


خدا به انسان مي گويد:
((شفايت مي دهم
از اين رو که آسيبت مي رسانم
دوستت دارم
از اين رو که مکافاتت مي کنم.))


آنان که فانوسشان را
بر پشت مي برند،
سايه هاشان پيش پايشان مي افتد!


ماه روشني اش را
در سراسر آسمان
                   مي پراکند
و لکه هاي سياهش را براي خود نگه مي دارد!


کاريز خوش دارد خيال کند
که رودها
تنها براي اين هستند
که به او اب برسانند!


خدا
       نه براي خورشيد
       و نه براي زمين
       بلکه براي گل هايي که برايمان مي فرستد،
       چشم به راه پاسخ است.

                                                             رابيندرانات تاگور

نوشته شده در 88/07/15ساعت 20:13 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

نوشته شده در 88/07/15ساعت 19:0 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.

در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند،

قطار شروع به حرکت کرد.
به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد:

"پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند

 و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند."

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

 او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:

" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:

 "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!"

مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در 88/06/20ساعت 16:20 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
۱- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،
 
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
 
2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،
 
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
 
 3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،
 
 بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
 
4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،
 
  بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
 
5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،
 
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
 
6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،
 
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقيري را دستگيري نمودی؟
 
7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،
 
  بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودي وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
 
 8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،
 
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
 
9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،
 
  بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
نوشته شده در 88/06/13ساعت 18:0 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در خطبه شعبانیه خود

درباره فضیلت و عظمت ماه رمضان فرموده است:

 «ای بندگان خدا! ماه خدا با برکت و رحمت و آمرزش به سوی شما روی آورده است؛

ماهی که نزد خداوند بهترین ماه‌ها است؛ روزهایش بهترین روزها، شب‌هایش بهترین شب‌ها

و ساعاتش بهترین ساعات است.
بر مهمانی خداوند فرا خوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید.

در این ماه، نفس‌های شما تسبیح، خواب شما عبادت،

 عمل‌هایتان مقبول و دعاهایتان مستجاب است.
پس با نیت‌ای درست و دلی پاکیزه،‌ پروردگارتان را بخوانید

تا شما را برای روزه داشتن و تلاوت قرآن توفیق دهد.

بدبخت کسی است که از آمرزش خدا در این ماه عظیم محروم گردد.

با گرسنگی و تشنگی در این ماه، به یاد گرسنگی و تشنگی قیامت باشید.»

آن گاه پیامبر اکرم وظیفه روزه‌داران را برشمرد و از صدقه بر فقیران،

 احترام به سالخوردگان، ترحم به کودکان، صله ارحام، حفظ زبان و چشم و گوش از حرام،

 مهربانی به یتیمان و نیز عبادت و سجده های طولانی،

نماز، توبه، صلوات، تلاوت قرآن و فضیلت اطعام در این ماه سخن گفت.

نوشته شده در 88/06/08ساعت 19:26 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

از تو مي‌پرسم، اي اهورا

مي‌توان در جهان جاودان زيست؟

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- هر كه را نام نيكو بماند،

        جاوداني است

 

از تو مي‌پرسم، اي اهورا

تا به دست آورم نام نيكو

بهترين كار در اين جهان چيست؟

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به فرمان يزدان سپردن

مشعل پر فروغ خرد را

سوي جان‌هاي تاريك بردن

 

از تو مي‌پرسم، اي اهورا

چيست سرمايه رستگاري؟

(مي‌رسد پاسخ از آسمان‌ها)‌:

- دل به مهر پدر آشنا كن

دين خود را به مادر ادا كن

اي پدر، اي گرانمايه مادر

جان فداي صفاي شما باد

با شما از سر و زر چه گويم

هستي من فداي شما باد

با شما، صحبت از «من» خطا رفت

من كه باشم؟ بقاي شما باد

 

اي اهورا

من كه امروز، در باغ گيتي

چون درختي همه برگ و بارم

رنج‌هاي گران پدر را

با كدامين زبان پاس دارم

سر به پاي پدر مي‌گذارم

جان به راه پدر مي‌سپارم

 

ياد جان سوختن‌هاي مادر

لحظه‌اي از وجودم جدا نيست

پيش پايش چه ريزم؟ كه جان را

قدر يك موي مادر بها نيست

او خدا نيست، اما وفايش

كمتر از لطف و مهر خدا نيست.....

نوشته شده در 88/05/10ساعت 12:51 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
              هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
         خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
          در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
      كه من مست مي هر شبه هستم.

نوشته شده در 88/05/10ساعت 12:43 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

از کجا آمد ه ای ؟
که چنین نمناکی!
زیر باران بودی؟
ای خیال ابدی!
بی تو من تنهایم
تو چرا غمگینی؟
*
من اگر می گریم
ترس فردا دارم
ترس بی تو ماندن
تو چرا می گریی؟
*
ای صدای قدمت
نبض دلتنگی من
من اگر دلتنگم
تو چرا تنهایی؟

*
رو به رویم بنشین
حرف دل با من گو
من اگر خاموشم
تو چرا دلتنگی؟
*
من اگر تاریکم
مثل شب های دگر
پشت این پنجره ها
تو چرا خاموشی ؟
*
من اگر می بارم
مثل باران بهار
تو چرا نمناکی؟
*
سایه ات زد فریاد
من برای غم تو می گریم
من مسافر هستم
آمدم تا بروم

رفتنم تا ابدیت جاریست ....

نوشته شده در 88/04/31ساعت 20:2 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

مـرا ميان گمگشتگی ات پيدا کن ...

و ميان غباری که بر شانه نشسته !

ميان بارانی که انگشتان کرمش

به زمين سرد و بی روحمان می بخشد ...!

مرا ميان سرگشتگی ات پيدايم کن ...

ميان سکوت و نگاه های خيره...!!

من ازاهالی غـــربت بارانـــــم ...

حوالی کوچه های دلتنگی ...

ميان اين غبار ٬

و غربتی که می کشد مــرا !

برای هميشه مرا پيدا کن ...........

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:28 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:24 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم  به مسافری غریب برخورد کردم.

نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم اتش میزند.

کنارش نشستم.

از او پرسیدم:آیا تنهایی؟؟

گفت:نه.من با رویای عشقم زندگی میکنم.

کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد.

او کسی بود که بارویا می زیست.

پرسیدم:آیا گمشده ای؟؟

گفت:نه.عشق من همچون فانوسی هدایتم میکند و راه را به من نشان میدهد.

پرسیدم:سفر میکنی؟؟

گفت:من همیشه در سفرم.

پرسیدم:غریبی؟؟

گفت:غربت یعنی چه هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم.

ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید.

پرسیدم:این اشک برای چیست؟؟

گفت:حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم:سکوت میکنی؟؟

نگاهم کرد؟!؟!؟!

پرسیدم:این نگاه چیست؟؟

گفت:حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند.

مسافر غریبه بلند شد.دستم را به گرمی فشرد و گفت:هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی

سکوت کن! و رفت. . .

من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.............

نوشته شده در 88/04/28ساعت 14:23 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
می دانم که تا منزل مرگ خواهم رفت
و می دانم که مرگ منزلی در نیمه راه است.
آیا از آن سوی مرگ نیز سفری خواهد بود؟
کاشکی باشد!
کاشکی از پس امروز بود فردایی!
«ع. شریعتی»
نوشته شده در 88/04/17ساعت 14:43 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

LOVE is not only made for Lovers

its also for Friend who LOVE each other

better than Lovers

نوشته شده در 88/04/13ساعت 12:43 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

گوش كن ، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یكدست ، و باز.
شمعدانی ها
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.

پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم ،

گوش كن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی نیست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بیا.
و بیا تا جایی ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.

پارسایی است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است كه از حادثه عشق تر است

                               ***سهراب سپهری ***                            

نوشته شده در 88/04/13ساعت 12:38 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

jpg

together you and me

can reach the stars

together you and me

can touch the rainbows if we try

together you and me

can make the moon smile

together you and me

can make the rain fall

because

our LOVE is special and

together

we can have it all

 

نوشته شده در 88/03/04ساعت 15:53 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

نوشته شده در 88/02/21ساعت 17:37 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

تو و من و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم

و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ایی که دلم تویی

و خود را معبودی که راهبش منم

و مرا قلبی که عشقش تویی

و تو را شبی که مهتابش منم

و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و تو را انتظاری که موعودش منم

و مرا تنهایی که انیسش تویی.

 

                                                     همین من و تو ....

نوشته شده در 88/02/13ساعت 19:34 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه
منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار
زحمت ببرد ز پیش ایوان
 
برخیز که باد صبح نوروز
در باغچه می‌کند گل افشان
 
خاموشی بلبلان مشتاق
در موسم گل ندارد امکان
 
آواز دهل نهان نماند
در زیر گلیم و عشق پنهان
 
بوی گل بامداد نوروز
و آواز خوش هزاردستان
 
بس جامه فروختست و دستار
بس خانه که سوختست و دکان
 
ما را سر دوست بر کنارست
آنک سر دشمنان و سندان
 
چشمی که به دوست برکند دوست
بر هم ننهد ز تیرباران
 
سعدی چو به میوه می‌رسد دست
سهلست جفای بوستانبان
نوشته شده در 87/12/30ساعت 18:7 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم

نوشته شده در 87/12/30ساعت 18:4 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

عشقی که توأم با حسادت نیست دروغ است . (آلمانی )


عشق و سرفه را نمی توان پنهان کرد .( انگلیسی )


در جنگ عشق ، فاتح کسی است که فرار می کند ( انگلیسی )


کسی نمی تواند در آن واحد هم عاشق باشد وهم عاقل . (انگلیسی )


یک عشق عشق دیگر را از بین می برد . (انگلیسی )


عشق در هر کجا قدم بگذارد ، عقل ودرایت آنجا را ترک می کند . (عربی )


مرد از طریق چشم وزن از راه گوش عاشق می شود . (لهستانی)


عشق مانند ماه است وقتی که افزایش نیابد کاسته می شود . (پرتغالی )


عشق پیری مانند گل در زمستان است . ( پرتقالی )


عشق و گرسنگی بنای زندگی است . ( روسی)


عشق از چشمها آغاز می شود (روسی)


پاداش عشق عشق است . ( آلمانی)


بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق بشوند به خود بیشتر عشق می ورزند تا به معشوق!!!

 

نوشته شده در 87/12/01ساعت 16:5 توسط ㋡ 3pd ㋡| |


مرا این گونه باور کن :

کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته ،

خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته !!!

نمی دانم مرا آیا گناهی هست؟

 که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست؟

مرا این گونه باور کن...!!!!!

نوشته شده در 87/12/01ساعت 16:0 توسط ㋡ 3pd ㋡| |


آدم ها در دو حالت همدیگر را ترك می كنند:

اول اینكه احساس كنند كسی دوستشون نداره

و دوم اینكه احساس كنند یكی خیلی دوستشون داره

نوشته شده در 87/12/01ساعت 15:51 توسط ㋡ 3pd ㋡| |


اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه بی محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده !

, اگه گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خرد نشی ؛ بدون تنها محرمت "خدا" بوده !

, حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفه ات کرده ؛

شک نکن تنها مرحمت "خداست "

 که ؛ از سر تواضع یه بهونه واسه نوازشت گیر آورده .

نوشته شده در 87/12/01ساعت 15:33 توسط ㋡ 3pd ㋡| |


زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند.


زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ.


زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز.


زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.


زندگي تك تك اين ساعتهاست، زندگي چرخش اين عقربه هاست،

 زندگي راز دل مادر من.

 زندگي پينه ي دست پدر است،

 زندگي مثل زمان در گذر...

نوشته شده در 87/12/01ساعت 15:31 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم 

 

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید : تو به من گفتی :

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

" آب ، آئینه عشق گذران است "

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا ،‌ که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پیش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"

باز گفتم که: " تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشکی ازشاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید،

یادم آید که از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

 

 

" فریدون مشیری "

نوشته شده در 87/11/07ساعت 14:52 توسط ㋡ 3pd ㋡| |

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.
وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.
وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.
وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند.

 

نوشته شده در 87/11/04ساعت 12:33 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
 

یک کلبه خراب و کمی پنجره

یک ذره آفتاب و کمی پنجره

ای کاش جای این همه دیوار و سنگ

آینه بود و آب و کمی پنجره

در این سیاه چال سراسر سوال

چشم و دلی مجاب و کمی پنجره

بویی ز نان و گل به هم می رسید

با برگی از کتاب و کمی پنجره

موسیقی سکوت و شب و بوی سیب

یک قطعه شعر ناب و کمی پنجره...

نوشته شده در 87/10/03ساعت 22:56 توسط ㋡ 3pd ㋡| |
ماه بالاي سر آبادي است
اهل ابادي در خواب است
باغ همسايه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.
غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.
كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.
سايه ها يي از دور , مثل تنهايي آب , مثل آواز خدا پيداست.
نيمه شب ببايد باشد.
دب اكبر آن است ,دو وجب بالاتراز بام.
آسمان آبي نيست , روز ابي بود.
ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحي از بز ها بردارم,
طرحي از جارو ها , سايه ها شان در آب .
ياد من باشد , هر چه پروانه كه مي افتد در آب , زود از آب
درآورم
ياد من باشد فردا لب جوي, حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.
ماه بالاي سر تنهايي است.

                                    ***سهراب سپهری***

نوشته شده در 87/10/03ساعت 22:50 توسط ㋡ 3pd ㋡| |