پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند او را به اولین درمانگاه رساندند . سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ اما من که می دانم او چه کسی است !!!!!
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند.
پیرمرد غمگین شد،
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است.
يكي از پرستاران به او گفت :
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد .
پرستار با حیرت گفت:
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت:
+ نوشته شده در 87/04/11ساعت 15:47 توسط Sepideh |
آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس 
+ نوشته شده در 87/03/07ساعت 1:12 توسط Sepideh |
اینم از دنیای شیرین کودکی!
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 14:26 توسط Sepideh |
درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! بقیه دروس زندگی در ادامه مطلب حتما ببینید!![]()
![]()
ادامه مطلب
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 13:57 توسط Sepideh |
کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن مرغ دریایی آواز خواند کودک نشنید سپس کودک فریاد زد خدایا با من حرف بزن رعد در آسمان پیچید اما کودک گوش نداد کودک نگاهی به اطرافش انداخت و گفت خدایا بگذار ببینمت ستاره ای درخشید ولی کودک توجه نکرد کودک فریاد زد خدایا به من معجزی ای نشان بده و یک زندگی متولد شد اما کودک نفهمید کودک با نا امیدی گریست خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی بنابراین خدا پایین آمد و کودک را لمس کرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت 
+ نوشته شده در 87/02/22ساعت 13:11 توسط Sepideh |
سایه ی حق سلام عشق سعادت روح سلامتی تن سرمستی بهار سکوت دعا سرور جاودانه این است هفت سین آریایی "سال نو مبارک باد"
+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 1:35 توسط Sepideh |
تقدیم به تمام دوستان و عزیزانم به مناسبت آغاز سال جدید اول از همه برایت آرزو می کنم که عاشق شوی، و اگر هستی،کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست،تنهاییت کوتاه باشد، و پس از تنهاییت،نفرت از کسی نیابی، آرزومندم که اینگونه پیش نیاید... اما اگر پیش آمد،بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار..... برخی نادوست و برخی دوستدار...... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است، برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی..... نه کم و نه زیاد....درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.... تا که زیاد به خود غره نشوی. و نیز آرزومندم مفید فایده باشی،نه خیلی غیر ضروری..... تا در لحظات سخت، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد. همچنین برایت آرزومندم صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند..... چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند.... و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی. و امیدوارم اگر جوان هستی، خیلی به تعجیل رسیده نشوی..... و اگر رسیده ای،به جوان نمایی اصرار نورزی، و اگر پیری تسلیم ناامیدی نشوی..... چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد. امیدوارم سگی را نوازش کنی،به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی،وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.... چرا که به این طریق،احساس زیبایی خواهی یافت.... به رایگان.... امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی.... هر چند خرد بوده باشد.... و با رویینش همراه شوی، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. به علاوه امیدوارم پول داشته باشی،زیرا در عمل به آن نیازمندی.... و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاریو بگویی: "این مال من است" فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است! و در پایان،اگر مرد باشی،آرزومندم زن خوبی داشته باشی.... و اگر زنی،شوهر خوبی داشته باشی، که اگر فردا خسته باشید،با پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانیدتا از نو بیاغازید... اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم..........
+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 1:17 توسط Sepideh |
اونقدر تو فکر بهاریم شاید یادمون بره از زمستون خداحافظی کنیم یادت باشه اگه تو تن سرد زمستون پیله نمی کردیم پروانه شدن محال بود!![]()
.jpg)
+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 1:2 توسط Sepideh |
اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر. پرستويي که مقصد را در کوچ مي بيند ، از ويراني لانه اش نمي هراسد.
+ نوشته شده در 86/12/25ساعت 21:21 توسط Sepideh |
کوتاه ترین فاصله بین یک مشکل و راه حل آن فاصله بین زانوهایت تا زمین است کسی که در مقابل خداوند زانو بزند در مقابل هر مشکلی می تواند بایستد! 
+ نوشته شده در 86/12/25ساعت 20:51 توسط Sepideh |
در آغاز هيچ نبود، کلمه بود، و آن کلمه خدا بود... و خدا بود، و با او عدم ، و عدم گوش نداشت. حرفهایی هست برای گفتن وحرفهایی برای نگفتن حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آرند سرمایه ی ماورایی هر انسانی حرفهایی است که برای نگفتن دارد و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت پس انسان را آفرید و این بهار خلقت بود! 
+ نوشته شده در 86/12/03ساعت 0:14 توسط Sepideh |
خدایا اطلسی ها با تو باشد پناه بی کسی ها با تو باشد تمام لحظه های خوب یک عمر به جز دلواپسی ها با تو باشد. 
+ نوشته شده در 86/11/09ساعت 12:19 توسط Sepideh |
لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد و گل داد...سرخ سرخ گلها انار شد...داغ داغ.هر اناری هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند و توی انار جا نمی شدند... انارکوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت. خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را ازشاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید. خدا گفت:راز رسیدن فقط همین بود....کافی است انار دلت ترک بخورد.
+ نوشته شده در 86/11/05ساعت 16:15 توسط Sepideh |
سلامت را نمی خواهم پاسخ گفت منم من سنگ تيپا خورده رنجور
سرها در گريبان است
کسی سر بر نيارد کرد
پاسخ دادن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد و نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون
ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس که اين است
پس ديگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک
مسيحای جوانمرد٫ ای ترسای پير پيرهن چرکی
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی٫ در بگشای
منم من ميهمان هر شبت٫ لولی وش مغموم
منم دشنام پست آفرينش
نغمه ناجور٫ نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بيا بگشای در٫ دلتنگم
حريفان٫ ميزبانان
ميهمان سال و ماهت
پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نيست٫ مرگی نيست
صدايی گر شنيدی
صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جان بگذارم
چه می گويی که بی گه شد
سحر شد
بامداد آمد
فريبت می دهند بر آسمان
اين سرخی بعد از سحر گه نيست
حريفان گوش سرما برده است
اين يادگار سيلی سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت
نه تور مرگ اندود پنهان است
حريفا را چراغ باده را افروز
شب با روز يکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير٫درها بسته٫ سرها در گريبان
دستها پنهان٫ نفسها از دلها خسته و غمگين
درختان اسکلت های بلور آگين
زمين دلمرده ٫سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
زمستان است
+ نوشته شده در 86/11/05ساعت 15:41 توسط Sepideh |
سازماندهی چند دقیقه ای با خودتان خلوت کنید و برای گفتگو و انتقال افکارتان با خدا موضوعاتی را که می خواهید در یک جلسه با او مطرح کنید به ترتیب زیر طبقه بندی کنید: 1-
2-اعتراف:
به او بگویید که چه اشتباهاتی کرده اید.3-
سپاس گزاری:از او به خاطر هدیه ها و نعمت هایش تشکر کنید.4- تقاضا:
در پایان نیاز یا خواسته مورد نظرتان را مطرح کنید. 
+ نوشته شده در 86/10/16ساعت 2:18 توسط Sepideh |
وقتی که باران به نرمی بر من می بارد نوازش خدا را حس می کنم. باد به تن شما می وزد، شما حضور ناپیدای او را حس می کنی. اشعه گرم خورشید بر شما می تابد، شما مهربانی او را لمس می کنی. وقتی که برگ گل به آرامی فرو می افتد، صدای آن عزیز نازنین را به گوش جان می شنوی.
و من حس می کنم حضور همیشگی او را، او در همین نزدیکی است

+ نوشته شده در 86/10/16ساعت 1:21 توسط Sepideh |
" ستایش خدا با حروف الفبا " حروف الفبا را در نظر بگیرید و سعی کنید برای هر کدام ،یکی از صفات خدا را که با آن حرف شروع می شو د به یاد آورید. برای مثال :الف:آفریننده ب:بهترین دوست پ:پاک ت:توانا و... به همین ترتیب به ستایش خدا ادامه دهید.
+ نوشته شده در 86/10/16ساعت 1:8 توسط Sepideh |
بی آلایش ، پاک و شادمانه زندگی کن و از یاد مبرکه در نهایت نه سالها ،بلکه این زندگی تو در طول سالهاست که آینه حیات توست .
+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 13:51 توسط Sepideh |

![]()
+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 13:38 توسط Sepideh |
اما پلی که انتهایش مه گرفته !
انتهایش را چگونه جویم ؟
+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 13:34 توسط Sepideh |
زندگی فصل پر از روياست زندگی دشتی پر از غوغاست زندگی پرواز افکار نگاه ما به قهر سينه و دلهاست زندگی رفتن به اوج ديدنی هاست شيوه رقص پرستو هاست زندگی روييدن گلها در تن صحراست آری زندگی زيباست
+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 13:30 توسط Sepideh |
حقیقت و خوشبختی بدون سفر در راههای پر پیچ و خم نفس یا خود ممکن نیست. شما نمی توانید وقتی جایی لنگر انداخته اید به سیر سفر خود ادامه بدهید.

+ نوشته شده در 86/09/18ساعت 13:27 توسط Sepideh |
خوشبختى لذت مشتركى است كه حاصل يارى بى چشمداشت به ديگران است خوشبختی یک لا قباست سر به زیر و خجالتی ساده لباس می پوشد بوی گل می دهد صدایش کنی می پرد در آغوشت تا وقتی فکرش را رها نکنی رهایت نمی کند 
+ نوشته شده در 86/07/27ساعت 1:48 توسط Sepideh |
شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل بــاقـی مانـدن است.
انسان نوین ، انسان با شهامت خـواهـد بود. گونه ای این دنیایی و گـونه ای آن دنیـایی - ولـی هر دو ابـله بودند. انسان ِ واقعآ بی باک کسی است که در این جهان زندگی می کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.
در گذشته ، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می کردند ، 
+ نوشته شده در 86/07/20ساعت 17:7 توسط Sepideh |
اگر شما زنی را بشناسید که حامله است و ۶ فرزند هم دارد که سه تایشان کر ٬ دوتا کور و یکی عقب افتاده ذهنی است و به بیماری سفلیس هم مبتلاست٬ آیا به او حق می دهید که بچه اش را سقط کند؟؟؟
اگر به سئوال بالا پاسخ مثبت داده اید... در این صورت شما بتهوون را کشته اید. ![]()
+ نوشته شده در 86/07/20ساعت 17:2 توسط Sepideh |
اگر شما دشمن داريد ، بدي او را با خوبي پاداش ندهيد زيرا اين امر موجب شرمساري او ميگردد ولي به او وانمود کنيد که او با اين عمل خود براي شما خدمتي انجام داده است.
+ نوشته شده در 86/07/20ساعت 16:57 توسط Sepideh |

+ نوشته شده در 86/07/05ساعت 11:52 توسط Sepideh |
کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را
اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم
از نگاهش مي توان خواند
اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد
و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم....
+ نوشته شده در 86/07/05ساعت 11:41 توسط Sepideh |
زندگی تکراریست خنده ها تکراری گریه ها تکراریست من در این تکرارها مانده در بهت و سکوت دیگران می خندند و دلم می داند که چقدر تکراریست همه جا غرق سکوت کوچه ها رو به غروب همه جا تاریک است پیش رو تاریکی پشت سر تاریکی دل من می ترسد ترس هم تکراریست ....
+ نوشته شده در 86/06/21ساعت 23:49 توسط Sepideh |
زندگی را دور بزن آنگاه که بر بلندترین قله ها رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که پایت را خراشیدند!
+ نوشته شده در 86/06/19ساعت 1:34 توسط Sepideh |
| ||||||